تبلیغات
نای قلم - گلچین غزلیات شهریار 10 (156 -160 )
نویسنده :حسین
تاریخ: پنجشنبه 26 تیر 1393 08:47 ب.ظ
غزل شمارهٔ ۱۵۶ - دالان بهشت
شهریار » گزیدهٔ غزلیات

 

شاهد شکفته مخمور چون شمع صبحگاهی

لرزان بسان ماه و لغزان بسان ماهی

آمد ز برف مانده بر طره شانه عاج

ماه است و هرگزش نیست پروای بی کلاهی

افسون چشم آبی در سایه روشن شب

با عشوه موج میزد چون چشمه در سیاهی

زان چشم آهوانه اشکم هنوز حلقه است

کی در نگاه آهوست آن حجب و بی گناهی

سروم سر نوازش در پیش و من به حیرت

کز بخت سرکشم چیست این پایه سر به راهی

رفتیم رو به کاخ آمال و آرزوها

آنجا که چرخ بوسد ایوان بارگاهی

دالانی از بهشتم بخشید و دلبخواهم

آری بهشت دیدم دالان دلبخواهی

دردانه ام به دامن غلطید و اشکم از شوق

لرزید چون ستاره کز باد صبحگاهی

چون شهد شرم و شوقش میخواستم مکیدن

مهر عقیق لب داد بر عصمتش گواهی

ناگه جمال توحید وانگه چراغ توفیق

الواح دیده شستند اشباح اشتباهی

افسون عشق باد و انفاس عشقبازان

باقی هر آنچه دیدیم افسانه بود و واهی

عکس جمال وحدت در خود به چشم من بین

آیینه ام لطیفست ای جلوه الهی

مائیم و شهریارا اقلیم عشق آری

مرغان قاف دانند آیین پادشاهی


 

غزل شمارهٔ ۱۵۶ - دالان بهشت

شهریار » گزیدهٔ غزلیات

 

شاهد شکفته مخمور چون شمع صبحگاهی

لرزان بسان ماه و لغزان بسان ماهی

آمد ز برف مانده بر طره شانه عاج

ماه است و هرگزش نیست پروای بی کلاهی

افسون چشم آبی در سایه روشن شب

با عشوه موج میزد چون چشمه در سیاهی

زان چشم آهوانه اشکم هنوز حلقه است

کی در نگاه آهوست آن حجب و بی گناهی

سروم سر نوازش در پیش و من به حیرت

کز بخت سرکشم چیست این پایه سر به راهی

رفتیم رو به کاخ آمال و آرزوها

آنجا که چرخ بوسد ایوان بارگاهی

دالانی از بهشتم بخشید و دلبخواهم

آری بهشت دیدم دالان دلبخواهی

دردانه ام به دامن غلطید و اشکم از شوق

لرزید چون ستاره کز باد صبحگاهی

چون شهد شرم و شوقش میخواستم مکیدن

مهر عقیق لب داد بر عصمتش گواهی

ناگه جمال توحید وانگه چراغ توفیق

الواح دیده شستند اشباح اشتباهی

افسون عشق باد و انفاس عشقبازان

باقی هر آنچه دیدیم افسانه بود و واهی

عکس جمال وحدت در خود به چشم من بین

آیینه ام لطیفست ای جلوه الهی

مائیم و شهریارا اقلیم عشق آری

مرغان قاف دانند آیین پادشاهی

 

 

غزل شمارهٔ ۱۵۸ - ماه سفرکرده

شهریار » گزیدهٔ غزلیات

 

ماها تو سفر کردی و شب ماند و سیاهی

نه مرغ شب از ناله من خفت و نه ماهی

شد آه منت بدرقه راه و خطا شد

کز بعد مسافر نفرستند سیاهی

آهسته که تا کوکبه اشک دل افروز

سازم به قطار از عقب قافله راهی

آن لحظه که ریزم چو فلک از مژه کوکب

بیدار کسی نیست که گیرم به گواهی

چشمی به رهت دوخته ام باز که شاید

بازآئی و برهانیم از چشم به راهی

دل گرچه مدامم هوس خط تو دارد

لیک از تو خوشم با کرم گاه به گاهی

تقدیر الهی چو پی سوختن ماست

ما نیز بسازیم به تقدیر الهی

تا خواب عدم کی رسد ای عمر شنیدیم

افسانه این بی سر و ته قصه واهی

 

غزل شمارهٔ ۱۶۰ - دنیای دل

شهریار » گزیدهٔ غزلیات

 

چند بارد غم دنیا به تن تنهایی

وای بر من تن تنها و غم دنیایی

تیرباران فلک فرصت آنم ندهد

که چو تیر از جگر ریش برآرم وایی

لاله ئی را که بر او داغ دورنگی پیداست

حیف از ناله معصوم هزارآوایی

آخرم رام نشد چشم غزالی وحشی

گر چه انگیختم از هر غزلی غوغایی

من همان شاهد شیرازم و نتوانی یافت

در همه شهر به شیرینی من شیدایی

تا نه از گریه شدم کور بیا ورنه چه سود

از چراغی که بگیرند به نابینایی

همه در خاطرم از شاهد رؤیائی خویش

بگذرد خاطره با دلکشی رؤیایی

گاه بر دورنمای افق از گوشه ابر

با طلوع ملکی جلوه دهد سیمایی

انعکاسی است بر آن گردش چشم آبی

از جمال و عظمت چون افق دریایی

دست با دوست در آغوش نه حد من و تست

منم و حسرت بوسیدن خاک پایی

شهریارا چه غم از غربت دنیای تن است

گر برای دل خود ساخته ای دنیایی

http://ganjoor.net/shahriar/gozidegh/

ابزارک های وبلاگ
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :