تبلیغات
نای قلم - بر سفره‌ی ظهور فراخوان زدیم ما
نویسنده :حسین
تاریخ: یکشنبه 12 مرداد 1393 09:58 ق.ظ


فصل عبور قافله از انتظار شد
دیگر گذشت عمر زمستان، بهار شد
مرحَب، دو نیمه از غضب ذوالفقار شد
آری، نسیم، دور و برِ دار دیده‌ام
تب لرزِ بت ز بیم تبردار دیده‌ام
دریا به شوق ساحل لب تشنه، پا شود
با امر خون، گلوی زمین، کربلا شود
هرجا عصا به خاک خورد اژدها شود
هرجا که لیل، فجرِ مرا لمس می‌کند
غربت، ستاره را شَرَفُ الشّمس می‌کند
هفتاد و چند فرقه اگر بوده‌ایم ما
هر چند نرخ فاصله افزوده‌ایم ما
دیگر بس است، هرچه که فرسوده‌ایم ما
 این روزگار تازه، بهاری دوباره است
 روزِ خدا رسیده و شب، هیچکاره است
هرچند زیر پا قُرُق اهرمن شکست
پیر وطن شکست، جوان وطن شکست
دُرّ نجف شکست، عقیق یمن شکست
 این شیشه‌ی شکسته به پای که می‌رود؟

  این آه‌ها به شوق هوای که می‌رود؟
در گرد و خاکِ مرز و ملل، تار می‌شویم
در آب و تابِ خواب و خبر، خوار می‌شویم
در گرگ و میشِ «واقعه»، بیدار می‌شویم
هرجا شفق به حضرت خورشید می‌رسد
کفرِ ملل، به «امّت توحید» می‌رسد
یک روز، حاجیان حسینی، جنون کنند
شبهِ جزیره غرقه به دریای خون کنند
از «بیت امن»، ابرهه‌ها را برون کنند
موج فرات بر جگر نیل ریخته
بر روی خاک، بال ابابیل ریخته
کشمیر ماست اینکه چنین درد می‌کشد
لاهور ماست زجر ز نامرد می‌کشد
افغان ماست نعره‌ی شبگرد می‌کشد
از شرق تا به غرب به این شیوه، سوختند
چشم امید بر کَرَمِ «قبله» دوختند
ای قبیله‌ی قبیله! ببین قلب سایه‌ها
با نور خود بشوی گلوی گلایه‌ها
روشن کن از تبسم خود چشم آیه‌ها
بر زخم کهنه مرهمی از طرح نو بریز
عجّل عَلی ظُهُورک «یَا اَیَّهَا العَزیز»
تا چند، حلقِ نازک اطفال ما زنند
تا چند تیر و نیزه به قلب خدا زنند
تا چند خیزران به لب تشنه‌ها زنند
برخیز و گریه کن، پدر مهربان، علی!
خلخال می‌کشند ز پای زنان، علی!
«بحرین» گفتم و به گلویم قلم زدند
این شُرطه‌ها به «کوچه‌ی سیلی» قدم زدند
در روضه‌ها ردیفِ غزل را به هم زدند
بر گردن نگاه اگر دِینِ اشک‌هاست
بحرین، یک جزیره‌ی در بین اشک‌هاست
وقتی که مرگ، پیش جوانان عسل شده
سنگ خِرَد به شیشه‌ی دیوانه «حل شده»
در بوی سیب، غیرتِ لبنان، مَثَل شده
هرجا که هست مرگ ز جان دلفریب‌تر
«نصر خدا»ست از رگ گردن، قریب‌تر
ای شعر! نان لبگزه خوردی، دلم گرفت!
خود را به دست آه سپردی، دلم گرفت!
نام «عماد مغنیه» بردی، دلم گرفت!
خون شهید، این شبِ یلدا سحر کند
ما را صدای «مغنیه» بیدارتر کند
شانه شده‌ست زلف پریشان ذوالفقار
در این کویر، ریخته باران ذوالفقار
«خالد» شده‌ست اهل خیابان ذوالفقار
گه از «جمال» و گه ز «جلال» است تیغمان
در آسمان «واقعه»، بال است تیغمان
امت شده مُحَوِّلُ الاَحوال آمدیم
از مشرقی‌ترین افق خال آمدیم
شعرِ تریم و بر لب «اقبال» آمدیم
خورشیدِ شرق از دلِ «مغرب» برآمده است
یا نه، علی‌ست پشت در خیبر آمده است
دیدی سکوت، گیوه‌ی فریاد ور کشید
ققنوس لال، شعله‌ی آواز سرکشید
حلقوم او گشوده شد و عشق، پرکشید
«بَرد و سَلام» از تبِ قدّوس می‌وزد
از سمتِ شعله هی هیِ ققنوس می‌وزد
این زخم‌ها مسیرِ جلودار قافله است
این نعره‌ها سکوت شرربار قافله است
این مشت‌ها نمونه‌ی خروار قافله است
در ردّپای قافله دیدم صف ظهور
شمشیر بی‌غلاف خدا در کف ظهور
در آستین هر مژه تیغی نهان شده‌ست
هر شیوه‌ای به غیر شرف، امتحان شده‌ست
وقت ظهور منجی آخر زمان شده‌ست
تا کی وبال گردن آیندگان شویم
تا کی حجاب مشرق صاحب زمان شویم
گرچه زمان، زمانی بی‌انعطاف‌هاست
مهدی‌ست قبله‌ای که دلیلِ طواف‌هاست
شمشیر او ز سلسله‌ی موشکاف‌هاست
برداشت کوهِ شعر و غزل را هوای دوست
در آستین هر مژه پنهان، غرور اوست!
یک بام و صد هوا که شنیدی گناه ماست
ورنه خدا شکفته‌تر از «لا اِله» ماست
شبهه در آرزوی اُمم اشتباه ماست
امت شدیم پای خدا سر بیاوریم
با مژده‌ی ظهور تو پر در بیاوریم
ما می‌رویم و مرگ به دنبال ما، ببین
کابوس فرقه فرقه و تبخال ما، ببین
با چشم بسته نامه اعمال ما ببین
«واللیل» دیده لاف ز «والفَجر» داده‌ایم
شرمنده‌ایم اینکه تو را زجر داده‌ایم
خلوت‌نشین ابر شده آفتاب ما
بیهوده نیست دلهره و اضطراب ما
بس که نماز صبح، قضا شد ز خواب ما
چوب خداست بر دُهلِ جنگ می‌زند
ساعت به شوق شعر و غزل، زنگ می‌زند
گفتم: دلیل جبر زمان، اختیار کیست؟
گفتی که: اختیار، مسیر دیار کیست؟
گفتم به خود: دیار تماشا، مدار کیست؟
گفتی: مدارها همه دورِ دل خداست
هرجا خدا قدم بنهد دشت کربلاست
حالا که خسته‌ایم ز سوگ و ز عیدها
تقویم پر شده‌ست ز نام شهیدها
خالی‌ست روز «واقعه» در سررسیدها
این لحظه‌های مرده دلی، رقص غارت است
از سال‌های رفته چه بگویم، جسارت است
خنجر به بال و گُرده تعارف نمی‌کنیم
تکلیف نیم خورده تعارف نمی‌کنیم!
آب دهان مرده تعارف نمی‌کنیم!
دست عطش به دامان باران زدیم ما
بر سفره‌ی ظهور فراخوان زدیم ما
شمشیر عهد بر رگِ دجّال می‌کشیم
داریم پای آمدنت بال می‌کشیم
این روضه را به «گودی گودال» می‌کشیم
دیدی که راه عاطفه بستند نعل‌ها
یا استخوان سینه شکستند نعل‌ها
با رود اشک تا لب دریا رسیده‌ایم
در «لا اِلهِ» فتنه به «الاّ» رسیده‌ایم
از دولتِ سرِ تو به اینجا رسیده‌ایم!
ما را چه کار با دل، اگر جان ما تویی
ما دردمندِ واقعه، درمان ما تویی
این عصر پر شده است زِ انسان و از زیان
می‌خواستم از آب بگویم به ماهیان
-چون احتمال رنجش «آقا»ست در میان-
باشد! دگر ز بغض گلو دم نمی‌زنم
از حسّ خود خطاب به «او» دم نمی‌زنم
بگذار همچو جلوه ز تکرار بگذریم
اصرار کن که از دل اسرار بگذریم
مجبور می‌شویم ز دیوار بگذریم!
ما سایه‌ایم و خانه‌ی خورشید کربلاست
امُّ القُرایِ امت توحید کربلاست

ابزارک های وبلاگ
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :