تبلیغات
نای قلم - مطالب تیر 1393
نویسنده :حسین
تاریخ: جمعه 27 تیر 1393 05:48 ب.ظ



 بگو با دل حزین ای نسیم سحری
بده از لیلی به این دل مجنون خبری

بگو از کرببلا عشق دلها چه خبر؟
اولش بگو که از خود لیلا چه خبر؟

بگو از صحن و سرای ابالفضل چه خبر؟
بگو از کبوترای ابالفضل چه خبر؟
 
وقتی که دیگه ازدوری بریدم
خیلی وقته که لیلامو ندیدم
چطوری خودمو آروم کنم من؟

وقتی غم توی قلبم لونه کرده
منو عشق حسین دیوونه کرده
چطوری خودمو آروم کنم من

******
 
یکی از حال و هوای حرم برام بگه
یکی از گلدسته های حرم برام بگه

یکی از شیش گوشه وخیمه گاه برام بگه
یکی از القمه و قتل گاه برام بگه
 
کی میشه کرببلا رو باچشمام ببینم
کی میشه بیام تو جنت الارباب بشینم
 
خیلی وقته دلم تنگ حسینه
تو دلم داغ بین الحرمینه
چطوری خودمو آروم کنم من؟
 
خیلی وقته که صحنشو ندیدیم
اذون حرمش رو نشنیدم
چطوری خودمو آروم کنم من؟

******
نکنه ولم کنی برم آواره بشم 
عشقتو نفهممو دیگه بیچاره بشم

نکنه اصل و رها کنم از تو رد بشم
نکنه فقط من عاشق یک گنبد بشم

نکنه تو این زمونه به بیراهه برم
تو رو جون مادرت کرمی کن با کرم
 
نکنه آقا از چشات بیفتم
نزاری دیگه من به پات بیفتم
چطوری خودمو آروم کنم؟
 
 اگه امضا نشه غلامی من 
همه جا می پیچه بدنامی من
چطوری خودمو آروم کنم من؟


دانلود مداحی بسیار زیبای بگو با دل حزین

با نوای کربلایی جواد مقدم

حجم: 3.5 مگابایت

نویسنده :حسین
تاریخ: پنجشنبه 26 تیر 1393 08:47 ب.ظ
غزل شمارهٔ ۱۵۶ - دالان بهشت
شهریار » گزیدهٔ غزلیات

 

شاهد شکفته مخمور چون شمع صبحگاهی

لرزان بسان ماه و لغزان بسان ماهی

آمد ز برف مانده بر طره شانه عاج

ماه است و هرگزش نیست پروای بی کلاهی

افسون چشم آبی در سایه روشن شب

با عشوه موج میزد چون چشمه در سیاهی

زان چشم آهوانه اشکم هنوز حلقه است

کی در نگاه آهوست آن حجب و بی گناهی

سروم سر نوازش در پیش و من به حیرت

کز بخت سرکشم چیست این پایه سر به راهی

رفتیم رو به کاخ آمال و آرزوها

آنجا که چرخ بوسد ایوان بارگاهی

دالانی از بهشتم بخشید و دلبخواهم

آری بهشت دیدم دالان دلبخواهی

دردانه ام به دامن غلطید و اشکم از شوق

لرزید چون ستاره کز باد صبحگاهی

چون شهد شرم و شوقش میخواستم مکیدن

مهر عقیق لب داد بر عصمتش گواهی

ناگه جمال توحید وانگه چراغ توفیق

الواح دیده شستند اشباح اشتباهی

افسون عشق باد و انفاس عشقبازان

باقی هر آنچه دیدیم افسانه بود و واهی

عکس جمال وحدت در خود به چشم من بین

آیینه ام لطیفست ای جلوه الهی

مائیم و شهریارا اقلیم عشق آری

مرغان قاف دانند آیین پادشاهی


نویسنده :حسین
تاریخ: پنجشنبه 26 تیر 1393 08:46 ب.ظ
غزل شمارهٔ ۱۳۹ - پری و فروغ
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات

 

ز دریچه های چشمم نظری به ماه داری

چه بلند بختی ای دل که به دوست راه داری

به شب سیاه عاشق چکند پری که شمعی است

تو فروغ ماه من شو که فروغ ماه داری

بگشای روی زیبا ز گناه آن میندیش

به خدا که کافرم من تو اگر گناه داری

من از آن سیاه دارم به غم تو روز روشن

که تو ماهی و تعلق به شب سیاه داری

تو اگر به هر نگاهی ببری هزارها دل

نرسد بدان نگارا که دلی نگاهداری

دگران روند تنها به مثل به قاضی اما

تو اگر به حسن دعوی بکنی گواه داری

به چمن گلی که خواهد به تو ماند از وجاهت

تو اگر بخواهی ای گل کمش از گیاه داری

به سر تو شهریارا گذرد قیامت و باز

چه قیامتست حالی که تو گاه گاه داری


نویسنده :حسین
تاریخ: پنجشنبه 26 تیر 1393 08:45 ب.ظ
غزل شمارهٔ ۱۱۶ - بیاد مرحوم میرزاده عشقی

شهریار » گزیدهٔ غزلیات

 

عشقی که درد عشق وطن بود درد او

او بود مرد عشق که کس نیست مرد او

چون دود شمع کشته که با وی دمیست گرم

بس شعله ها که بشکفد از آه سرد او

بر طرف لاله زار شفق پر زند هنوز

پروانه تخیل آفاق گرد او

او فکر اتحاد غلامان به مغز پخت

از بزم خواجه سخت به جا بود طرد او

آن نردباز عشق که جان در نبرد باخت

بردی نمی کنند حریفان نرد او

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

عشقی نمرد و مرد حریف نبرد او

در عاشقی رسید بجائی که هرچه من

چون باد تاختم نرسیدم به گرد او

از جان گذشت عشقی و اجرت چه یافت مرگ

این کارمزد کشور و آن کارکرد او

آن را که دل به سیم خیانت نشد سیاه

با خون سرخ رنگ شود روی زرد او

درمان خود به دادن جان دید شهریار

عشقی که درد عشق وطن بود درد او

 

نویسنده :حسین
تاریخ: پنجشنبه 26 تیر 1393 08:44 ب.ظ
غزل شمارهٔ ۹۵ - من و ما
شهریار » گزیدهٔ غزلیات

 

مهتاب و سرشکی به هم آمیخته بودیم

خوش رویهم آن شب من و مه ریخته بودیم

دور از لب شیرین تو چون شمع سیه روز

خوش آتش و آبی به هم آمیخته بودیم

با گریه خونین من و خنده مهتاب

آب رخی از شبنم و گل ریخته بودیم

از چشم تو سرمست و به بالای توهمدست

صد فتنه ز هر گوشه برانگیخته بودیم

زان پیش که در زلف تو بندیم دل خویش

ما رشته مهر از همه بگسیخته بودیم

 

نویسنده :حسین
تاریخ: پنجشنبه 26 تیر 1393 08:43 ب.ظ
غزل شمارهٔ ۷۶ - زندان زندگی

 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات

 

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم

روزی سراغ وقت من آئی که نیستم

در آستان مرگ که زندان زندگیست

تهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم

پیداست از گلاب سرشکم که من چو گل

یک روز خنده کردم و عمری گریستم

طی شد دو بیست سالم و انگار کن دویست

چون بخت و کام نیست چه سود از دویستم

گوهرشناس نیست در این شهر شهریار

من در صف خزف چه بگویم که چیستم


نویسنده :حسین
تاریخ: پنجشنبه 26 تیر 1393 08:42 ب.ظ
غزل شمارهٔ ۵۸ - حافظ جاویدان
شهریار » گزیدهٔ غزلیات

 

تا که از طارم میخانه نشان خواهد بود

طاق ابروی توام قبله جان خواهد بود

سرکشان را چو به صاف سرخم دستی نیست

سر ما خاک در دردکشان خواهد بود

پیش از آنی که پر از خاک شود کاسه چشم

چشم ما در پی خوبان جهان خواهد بود

تا جهان باقی و آئین محبت باقی است

شعر حافظ همه جا ورد زبان خواهد بود

هر که از جوی خرابات نخورد آب حیات

گر گل باغ بهشت است خزان خواهد بود

حافظا چشمه اشراق تو جاویدانی است

تا ابد آب از این چشمه روان خواهد بود

صحبت پیر خرابات تو دریافته ام

روحم از صحبت این پیر جوان خواهد بود

هر کجا زمزمه عشق و همای شوقی است

به هواداری آن سرو روان خواهد بود

تا چراگاه فلک هست و غزالان نجوم

دختر ماه بر این گله شبان خواهد بود

زنده با یاد سر زلف تو جان خواهم کرد

تا نسیم سحری مشک فشان خواهد بود

ای سکندر تو به ظلمات ابد جان بسپار

عمر جاوید نصیب دگران خواهد بود

شهریارا به گدایی در میکده ناز

که دلت محرم اسرار نهان خواهد بود


نویسنده :حسین
تاریخ: پنجشنبه 26 تیر 1393 08:41 ب.ظ
غزل شمارهٔ ۴۰ - شتاب شباب
شهریار » گزیدهٔ غزلیات

 

شباب عمر عجب با شتاب می گذرد

بدین شتاب خدایا شباب می گذرد

شباب و شاهد و گل مغتنم بود ساقی

شتاب کن که جهان با شتاب می گذرد

به چشم خود گذر عمر خویش می بینم

نشسته ام لب جوئی و آب می گذرد

به روی ماه نیاری حدیث زلف سیاه

که ابر از جلو آفتاب می گذرد

خراب گردش آن چشم جاودان مستم

که دور جام جهان خراب می گذرد

به آب و تاب جوانی چگونه غره شدی

که خود جوانی و این آب و تاب می گذرد

به زیر سنگ لحد استخوان پیکر ما

چو گندمی است که از آسیاب می گذرد

کمان چرخ فلک شهریار در کف کیست

که روزگار چو تیر شهاب می گذرد

 

نویسنده :حسین
تاریخ: پنجشنبه 26 تیر 1393 08:40 ب.ظ
غزل شمارهٔ ۲۲ - همت ای پیر

شهریار » گزیدهٔ غزلیات

 

پاشو ای مست که دنیا همه دیوانه تست

همه آفاق پر از نعره مستانه تست

در دکان همه باده فروشان تخته است

آن که باز است همیشه در میخانه تست

دست مشاطه طبع تو بنازم که هنوز

زیور زلف عروسان سخن شانه تست

ای زیارتگه رندان قلندر برخیز

توشه من همه در گوشه انبانه تست

همت ای پیر که کشکول گدائی در کف

رندم و حاجتم آن همت رندانه تست

ای کلید در گنجینه اسرار ازل

عقل دیوانه گنجی که به ویرانه تست

شمع من دور تو گردم به کاخ شب وصل

هر که توفیق پری یافته پروانه تست

همه غواص ادب بودم و هر جا صدفیست

همه بازش دهن از حیرت دردانه تست

زهره گو تا دم صبح ابد افسون بدمد

چشمک نرگس مخمور به افسانه تست

ای گدای سرخوانت همه شاهان جهان

شهریار آمده دربان در خانه تست

 

نویسنده :حسین
تاریخ: پنجشنبه 26 تیر 1393 08:39 ب.ظ
غزل شمارهٔ ۱۰ - ناکامیها
شهریار » گزیدهٔ غزلیات

 

زندگی شد من و یک سلسله ناکامیها

مستم از ساغر خون جگر آشامیها

بسکه با شاهد ناکامیم الفتها رفت

شادکامم دگر از الفت ناکامیها

بخت برگشته ما خیره سری آغازید

تا چه بازد دگرم تیره سرانجامیها

دیرجوشی تو در بوته هجرانم سوخت

ساختم این همه تا وارهم از خامیها

تا که نامی شدم از نام نبردم سودی

گر نمردم من و این گوشه گمنامیها

نشود رام سر زلف دل آرامم دل

ای دل از کف ندهی دامن آرامیها

باده پیمودن و راز از خط ساقی خواندن

خرم از عیش نشابورم و خیامیها

شهریارا ورق از اشک ندامت میشوی

تا که نامت نبرد در افق نامیها


نویسنده :حسین
تاریخ: پنجشنبه 26 تیر 1393 08:37 ب.ظ
 

http://ganjoor.net/shahriar/gozidegh/

غزل شمارهٔ ۲ - مناجات

شهریار » گزیدهٔ غزلیات

 

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

که به ماسوا فکندی همه سایه هما را

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین

به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو ای گدای مسکین در خانه علی زن

که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من

چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا

بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب

که علم کند به عالم شهدای کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان

چو علی که میتواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را

بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت

که ز کوی او غباری به من آر توتیا را

به امید آن که شاید برسد به خاک پایت

چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان

که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم

که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را

«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی

به پیام آشنائی بنوازد آشنا را»

ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا


نویسنده :حسین
تاریخ: چهارشنبه 25 تیر 1393 09:27 ب.ظ
اشعار مناجات با خدا 

 شب قدر

***

 فعل مرا دیدی ولی چیزی نگفتی

بنده همان بنده ، خدا مثل همیشه

از ما توسل از تو لطف و دست گیری

آقا همان آقا ، گدا مثل همیشه

***

ممنون از اینکه دست ما را رو نکردی

مثل همیشه باز هم ستار بودی

چه خوب شد در معصیت مرگم نیامد

ممنون از اینکه باز با ما یار بودی

***

با این گناهانی که من انجام دادم

باور نمیکردم که دستم را بگیری

تو آن قدر لطف و کرامت پیشه ای که

روزی هزاران بار توبه میپذیری

***

جا مانده بودم تو مرا اینجا رساندی

من خواب بودم تو مرا بیدار کردی

وقتی سحر های مناجاتت نبودم

آن شب به جای من ، تو استغفار کردی

***

آن قدر خوبی ِ مرا گفتی به مردم

آنقدر که حتی خودم هم باورم شد

آه ای کرامت پیشه دیدی آخر کار

این مهربانی های تو دردسرم شد

***

هر چند از دست خودم دل گیرم اما

احساس دلتنگی در این شب ها نکردم

سوگند بر سجاده خانوم رقیه(س)

من مهربان تر از خودت پیدا نکردم

***

در را به روی ما گنه کاران نبندید

ما هم دلی داریم گرچه رو سیاهیم

گفتند اینجا بار عصیان میپذیرند

دیدیم بیش از عالمی غرق گناهیم

 منبع: نود و پنج روز باران

نویسنده :حسین
تاریخ: چهارشنبه 25 تیر 1393 08:16 ب.ظ

عکسهای دیدنی با مضمون شب قدر

عکسهای باکیفیت لیالی قدر

نویسنده :حسین
تاریخ: چهارشنبه 25 تیر 1393 08:03 ب.ظ

شب قدر

شب قدر، آبستن سپیده فلاح و رستگاری انسانهای دل سپرده به مهر مهربانترین مهربانان است.

. . .

شب قدر، شب حضور روح و ملایک در محضر امام زمان (عج) است.

. .

شب قدر، شبی است که در عرصه آن انسان، ره صد ساله را یک شبه طی می کند.

. . .

شب قدر، حاوی نهر نوری است که در زلال پر برکت آن جان مؤمنان از گناه تطهیر می شود.

. . .

شب قدر، طلایه دار فلاح و رستگاری عارفان عاشق و عاشقان بیدل در بین شبهای سال است.

. . .

شب قدر، آوای ایمان را در گوش جان مؤمنان به غیب نجوا می کند.

. . .

شب قدر، شب شناخت قدر خویش است!

. . .
شب قدر شبی است که باید شکواییه هجران را درنوردید و به امید وصل و دیدار، بیدار نشست و از جام طهور «سلام» تا مطلع «فجر» سرمست بود.

. . .

شبی که باید در عاشقی ثابت‌قدم بود. در طلب کوشید و بیدار ماند و دیدار جست و احیا گرفت و به نیایش پرداخت و کار خیر کرد و صالحات به جا آورد و به نیازمندان رسید و دانایی طلبید و به دانش‌آموزی پرداخت.

. . .

شب قدر، شبی که باید به یاد روی محبوب عزیز، آن یار پنهان رخسار، با دردمندی‌های عاشقانه نالید و دیدار او را ازخدای طلبید.

. . .

شب قدر، شبی که شیاطین در بند اسارتند و آدمیان ایمن از آنها.

. . .

شبی که در آن خطاب می‌آید: کجایند جوانمردان شب‌خیز که در آرزوی دیدار، بی‌خواب و بی‌آرام بوده‌اند و در راه عشق شربت بلا نوشیده‌اند، تا خستگی ایشان را مرهم گذاریم و اندر این شب قدر ایشان را با قدر و منزلت گردانیم؛ که امشب، شب نوازش بندگان است و وقت توبه گنهکاران.

. . .

شبی است که «لیله البراتش» خوانند:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند

. . .
شب قدر، فصل نزول آیات رحمانی بر بوستان جان‌های روحانی است.
. . .
شب قدر، گاه رویش جوانه‌های الغوث الغوث بر عرصه لب‌های تائب است.
. . .
شب قدر، بهترین منزلگاه نیایش‌گران سرسپرده به مهر حق است.
. . .
شب قدر، وقت شناخت قدر خویش است.
. . .
شب قدر، بهترین گاه آرایش صحیفه دل مؤمنان به زیور ذکر خداست.
. . .
شب قدر، بزرگ‌ترین میدان‌گاه سبقت گرفتن اولاد آدم در خیرات است.
. . .
شب قدر، آوای ایمان را در گوش جان انسان‌ها ترنم می‌کند.
. . .
شب قدر، فاصله مُلک و ملکوت را به حداقل ممکن می‌رساند.
. . .
شب قدر، گشاینده پنجره کشف و شهود بر منظر روح عارفان است.
. . .
شب قدر، لاله‌ای شکفته در کویر شب‌های عادی سال است.
. . .
آی فقیران غنی، کجایید که شبهای قدر آمده است؟!
. . .

تشنه ام این رمضان تشنه تر از هر رمضانی
شب قدر آمده تا قدر دل خویش بدانی
لیله القدر عزیزی است بیا دل بتکانیم
سهم ما چیست از این روز همین خانه تکانی

. . .

تقدیری سراسر خیر، برکت، خرسندی، سلامت، خوشبختی، سعادت دنیا و آخرت، توشه شب قدرتان باد.

. . .

خبر آوردند که امشب از هزار شب بهتر است و یک اتفاق ویژه می افتد و آن اینکه امشب دست ملکوت به طرف زمین کشیده می شود.

. . .

کجایید خاکیان سدره نشین و زمینیان آسمانی که ملکوتیان امشب شیفته شمایند؟!

. . .

شب قدر، سرنوشت یکسال ما تعیین می شود. این شبها را از دست ندهیم. برای تعجیل در فرج مولایمان دعا کنیم.

. . .

فرشته ها برای آزادی انسان ها از دستان شیطان و بخشش معاصی و بردن آنها به ملکوت مسابقه داده و منتظر ندای بنده خدا هستند. (اللهم لبیک) مرا دعا کنید.

. . .

شب قدر است و من قدری ندارم
چه سازم توشه قبری ندارم

. . .

مبادا لیله القدرت سرآید
گنه بر ناله ام افزون تر آید
مبادا ماه تو پایان پذیرد
ولی این بنده ات سامان نگیرد

. . .

خدایا قدر ما را به قدر مولاعلی(ع) نزدیک فرما.

. . .

الهی آن شب که همه قرآن به سر می کنند ما را توفیق بده قرآن را به دل کنیم.
. . .

امشب تمام آینه ها را صدا کنید
گاه اجابت است رو به سوی خداکنید
ای دوستان آبرودار در نزد حق
درنیمه شب قدرمرا هم دعا کنید

. . .

چون نامه جرم ما به هم پیچیدند
بردند به دیوان عمل سنجیدند
بیش ازهمگان گناه مابود ولی
ما را به محبت علی(ع)بخشیدند.
با عرض تسلیت در لیالی قدر این حقیر را ازدعای خیرخویش فراموش نکنید.التماس دعا

. . .

مارا به دعا کاش فراموش نسازند
رندان سحر خیز که صاحب نفسانند

. . .

از عرش صدای ربنا می آید
آوای خوش خدا خدا می آید
فریاد که درهای بهشت باز کنید
مهمان خدا سوی خدا می آید

. . .

گویند کریم است و گنه می بخشد
گیرم که ببخشد زخجالت چه کنم

. . .

یا رب ز تو امروز عطا می طلبم
هشیاری و بخشش خطا می طلبم
مقبولی روزه و نماز و طاعات
از درگه لطفت به دعا می طلبم

. . .

ز مردم دل بکن یاد خدا کن
خدا را وقت تنهایی صدا کن
در آن حالت که اشکت می چکد گرم
غنیمت دان و ما را هم دعا کن

. . .

شب قدر است و من قدری ندارم
چه سازم توشه ی قبری ندارم . . .

. . .

خیر، برکت، خرسندی، سلامت، خوشبختی و سعادت دنیا و آخرت، توشه شب قدرتان باد.


کلمات کلیدی : شب قدر ،
نویسنده :حسین
تاریخ: سه شنبه 24 تیر 1393 09:52 ب.ظ
رمضان بود و شب نوزدهم
ام كلثوم كنار پدرش
سفره گسترده به افطار على
شیر و نان و نمك آورد برش
میهمان ، مظهر عدل و تقوى
میزبان ، دختر نیكو سیرش
على ان مرد مناجات و نماز
چونكه افتاد به آنها نظرش
چشمه هاى غم او جوشان شد
ریخت زان منظره اشك از بصرش
گفت : در سفره من كى دیدى
دو خورش ، یا كه از ان بیشترین
نمك و شیر، یكى را برگیر
بنه از بهر پدر، ان دگرش
شیر حق ، عاقبت از شیر گذشت
كه بشد نان و نمك ، ماحضرش
حیدر از شوق شهادت ، بیدار
در نظر وعده پیغامبرش
كه شب نوزدهم ، از رمضان
رسد از باغ شهادت ، ثمرش
بى قرار و نگران بود على
چون مسافر كه به آخر سفرش
گاه از خانه برون میامد
تا كى از راه رسد منتظرش
گه به صد شوق ، نظر میفرمود
به سما و به نجوم و قمرش
گاه در جذبه معراج نماز
بیخود از خویش و جهان زیر پرش
چه خبر داشت خدایا آنشب
كه على در هیجان از خبرش
ام كلثوم غمین و نگرآن
كاین شب تار چه دارد سحرش ؟
گشت آماده رفتن حیدر
مضطرب دختر خونین جگرش
چون كه از خانه برون میامد
چفت در، بند گشود از كمرش
كه مرو یا على از خانه برون
تا سحر بگذرد و این خطرش
على آن روح مناجات و نماز
شرح قرآن سخن چون شكرش
گفت با خود كه كمر محكم كن
بهر مردن كه عیان شد اثرش
تا كه نزدیك بشد صبح وصال
مسجد كوفه بشد باز درش
على آن بنده تسلیم خدا
صاحب الامر قضا و قدرش
كعبه زادى كه خدا دعوت كرد
بار دیگر به سراى دگرش
چون كه جا در بر محراب گرفت
من چه گویم كه چه آمد بسرش
كوفه لرزید ز تكبیر على
ناله برخاست ز سنگ و شجرش
فلك افشاند به سر، خاك عزا
چرخ ، واماند ز سیر و گذرش
اه از ان دم كه على غرقه به خون
بود بر دوش شبیر و شبرش
اه از ان دم كه حسانا زینب
چشمش افتاد به فرق پدرش

شاعر: جواد حیدری

 
تعداد کل صفحات : 2 1 2
ابزارک های وبلاگ
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :